تبلیغات
همه چی همین جوری

بیخیالش بابا


Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:جمعه 30 تیر 1391-04:27 ق.ظ

نویسنده :پری

... گریههههههههه

بعد از یه قرن برگشتم ...

اومدم مراسم بای بای کنون

دیگه نمیتونم بیام ... اگه فکر کردین دپرس شدم بشدت کورخوندین  خیلیم شنگول میزنم ... ولی خوب نمیشه دیگه اصلا تو چیکار داری من چرا دیگه نمیام

از دستم راحت شدین ... چرت و پرتها برای گفتن داشتم ... همش موند تو حلقم ... حناق میگیرم میمیرم اخرش

بشدت تشکر به عمل می اوریم از بازدید کننده ها ، نظر دهندگان ، نظر ندهندگان

اونایی که کلا این طرف نیومدن که دربست هلاکشونم

شقایق من تو رو عمرا ول کنم  شقایق :  من : شقایق : من :  یعنی تو اون روح مبارکت

خب من دیگه فکر نکنم این طرفا افتابی بشم ولی اگه به احتمال نیم هزارم  درصد برگشتم همتونو خبردار میکنم .. نصف شبی از گیساتون میکشم میارمتون اینجا

دلم خیلی تنگ میشه .... الان بغض داره مثل گوشت کوب لهم میکنه نامرد

بسه دیگه پاشید برید خونتون ... منم رفتم خونمون

 



نظرات() 

تاریخ:سه شنبه 20 تیر 1391-11:09 ق.ظ

نویسنده :پری

از سری داستانهای مرگ در سردابی نمور

دیشب با خواهریم رفتیم زیر زمین  ...

تو یه سری جعبه ها دنبال کتابایی میگشتیم که چند سال پیش خونده بودیم

اینقدر باحال بوووووووووووود .... تجدید خاطرات

محض کلاس کار اعلام می شود :

منظور از کتابایی که چند سال پیش خوندیم شنگول منگولو کدو قلقله زن و این چیزا نیستااااااااا ...

منظور کتابای ایزاک اسیموف  خواهران بیکار برونته  ارتور سی کلارک  و یه سری رمان های قدیمی که بدلیل بیحالی و مریضی حسش نیست بگم

تازه میترسم کلاسش زیادی بره بالا نرسی بهش یهو   

فحش نده خودمم حالم از این مدل حرف زدن به هم خورد

حالا ول کن من سه  ساعت حرف مفت زدم که باحالترین تیکشو تعریف کنم ...

در زیرزمینی نمور و بسیار وسیع دو دختر تنها بین جعبه هایی پر از کتاب های قدیمی و خاک خورده بدنبال خاطرات خود میگشتند ...

دو منبع نور هم نفس های اخرشان را به زحمت میکشیدند ( مهتابی چشمک زن)

زیرزمینی بسیار بزرگ که یکی از دیوار ها سراسر پنجره بود و بعضی از انها باز ...

پشت پنجره ها سایه های تاریک شاخ و برگهایی که بدست خود انها کاشته شده بود ...

و حالا در تاریکی مرگبار حیاط سایه های ترس را بر زیرزمین ان خانه انداخته بود ...

ما در انبوه کتابهای خاک خورده غوطه میخوردیم که ناگهان  از پشت پنجره صدایی امد ....

پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ .... اقا منو خواهرم شیش متر پریدیم هوا 

که باز از پشت پنجره صدای خنده های شیطانی کسی بگوش رسید

کی بود ؟؟؟ مامانم ... اومده بود باغچه ها رو اب بده .. دیده بود ما اونجاییم خواست اساسی یه حالی به ما بده

حالا منو خواهرم رو زمین مثل جنازه ها افتاده بودیم و میخندیدیم

گفتم مامان تو این عادت بد رو از کودکی ما هنوز با خودت میبری این ور اون ور ؟؟

پاشو بیا اینو جمع کن اب قند لازم شده .. اخه خواهرم از شدت ترسو خنده دیگه نفسش بالا نمیومید ...

خواهرم و به حالت عادی برگردوندم دیدم مامانم هنوز از خنده صداش بالا نمیاد ...

به زحمت داره میگه وای قیافه هاتون خیلی خنده دار شده بود

به خواهرم گفتم تو رو بیخیال پاشو برو یه لیوان اب قند بیار مامان الان از حال میره از شدت خوشی

وای طولانی شد ... دستم رفت ...

 



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 18 تیر 1391-07:53 ب.ظ

نویسنده :پری

زبون دراز

اول از هر چیز که .... خیلیییییییییییییی بیشعوری میهن .. چرا نمیذاشتی بیام تو ؟؟؟ 

با اعصابم بازی میکنه ....

نکن بازی با اعصابم .... اهوی عمو با توام ...

رفته بودم تو مغازه نودل بخرم ... فروشنده میگه خانوم اینا کلا واسه چی هست؟؟ 

گفتم روش نوشته ... ماکارانی فوری

بقلیش گفت خوبه هی از این جور چیزا میریزن تو بازار .. پس فردا کلا خود ماکارانی رو هم ما باید بیاییم از اینجا بخریم زنا گرمش میکنن بعدش میپرسن دست پختم خوبه ...

من در ظاهر ولی در باطن

بعدش کاملا خبیثانه  هیچی نگفتم

دیگه زبون دراز به درد همین جاها میخوره دیگه دیگه 



نظرات() 

تاریخ:شنبه 17 تیر 1391-11:55 ب.ظ

نویسنده :پری

الان تو چندتایی؟؟؟؟

من الان بشدت مریضم  

چشام داره البالو گیلاس میچینه  سرگیجههههههههههههههههههههه

حالا یه سوال واسم پیش اومده .... من دارم همه چی رو دوازده تا میبینم یا جدی جدی کامنتا اینقدر روبه افزایش منو خفه کرد ؟؟؟؟

کلا بیایید همگی باهم همش

خدا مسببش رو به راه راست هدایت کنه



نظرات() 

تاریخ:شنبه 17 تیر 1391-09:45 ق.ظ

نویسنده :پری

راههای هدایت شما به سمت راست

عکسای سریال دریم های رو میذارم  .... برای هدایت شما به راه راست

اینم اینگلیسیش  ...  Dreamhigh

الان اشتباه برداشت نکنید ... اینا دارن ورزش میکنن ... افرین بچه های خوب

این عکس بالایی هم طی یک تصادف از قبل برنامه ریزی نشده به هم خوردن ... باور کن

اینم یه تیکه از قسمت اول سریاله که لیدر هیون توش به ایفای نقش پرداخت ... خبرگزاری خودم

خب ... خسته شدم ... پاشو برو خونتون اول صبحی ... والا بخدا

یه وقت نظر نذار باشه  .... واسه سلامتیت خوب نیست

کلا هدف این بود که پاشی بری این سریال رو ببینی خفن باحاله ....

چقدر امروز اعصاب ندارم  ... وا ... خدا همه رو شفا بده



نظرات() 

تاریخ:جمعه 16 تیر 1391-02:33 ق.ظ

نویسنده :پری

سوتی در حد خاک تو سرم

رفته بودیم مشهد ... با خواهرم سوار تاکسی  شدیم رسیدیم به یه خیابونی ....

بعد من با صدای بلند شروع کردم اظهار نظر کردن

وااااااااا حالا چرا اسم خیابون رو گذاشتن خر عاملی ... درسته طرف یه ادم  مشهور ه و چمیدونم  لابد دانشمندی چیزی هست  ولی خب حالا خرشو برمیداشتن

گیر داده بودم  هی تکرار میکردم یهو راننده برگشت گفت حر عاملی خانوم نه خر عاملی

من اب شدم رفتم تو صندلیا

خواهرم  هم بشدت در حال حرص خوردن

کورم کورای قدیم



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 15 تیر 1391-01:27 ب.ظ

نویسنده :پری

هووووووق رو هر چی امتحانه

دلم واسه خواهرم تنگ شده .... پس کی این امتحانای مزخرفت تموم میشه   

تو اون روحت با این مدل درس خوندنت


دیروز به مامانم گفتم مامان بیا بریم مسافرت روحمون شاد شه بهم میگه بروگمشو
بخوام برم هم خودم تنهایی میرم از دست شماها یذره راحت شم  

الهی من فدات شم با محبت .... عشقمی



نظرات() 

تاریخ:پنجشنبه 15 تیر 1391-12:14 ق.ظ

نویسنده :پری

امام زمان و نیمه شعبان و من

بله واما نیمه شعبان مبارک 

خب شاعر میگه :

بخت باز آید از ان در که یکی چون تو دراید

روی زیبای تو دیدن در دولت بگشاید

به به ... به به

امام زمان نوکرتم ... دستم به دامنت ... یه کوچولو منو داشته باش ...



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 14 تیر 1391-12:01 ب.ظ

نویسنده :پری

ما نگران افزایش تعداد روانی هایی هستیم که ازادنه میرن میان

اوهووووووووووووووووووووووووووووی عمو مریضی ؟؟؟؟

یعنی تو اون روحت

این روزا دو تا از وب جونامو یا فیلتریدن یا حک .... عوضیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خوشت میاد راه بریم نفرین بارت کنیم مرتیکه روانی (شایدم زنیکه)

ایشالا داری او خیابون راه میری جلوی یه مشت ادم پات پیچ بخوره با صورت بیفتی تو جوبی که یه هفته پیش عمو سبزی فروش اشغال سبزیاشو توش خالی کرده و هنوز جمع نشده و وقتی از پنجاه متریش رد میشی بوی گندش هر جونوری رو به ملکوت اعلی میبره   

حقته روانییییییییییییییییییییی



نظرات() 

تاریخ:چهارشنبه 14 تیر 1391-02:32 ق.ظ

نویسنده :پری

خودتییییییی بی تربیت

میگه : اگه یک وقت دیدید یه زن دهنش و به اندازه دهن یه اسب ابی باز کرده نترسید ... کاری با شما نداره ...داره به چشمش ریمل میزنه

اقا نزن ... تجربه شدس ... به شخصه اعتراف میکنم



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 12 تیر 1391-02:00 ب.ظ

نویسنده :پری

امان از این افکار پوسیده

چرا ما زنا همش خودمونه با مردا مقایسه میکنیم ؟؟؟؟

کی گفته شرایط مردا از ما زنا بهتره و مثلا عدالت رعایت نمیشه؟؟؟

کی گفته بیرون کار کردن مردا یعنی از زنا برتر بودن ؟؟؟؟

اصلا کی گفته عدالت یعنی شرایط مساوی؟؟؟

یعنی مثلا ما زنا بریم مثل مردا تو خیابونا سگدو بزنیم و بریم تو معدنا با کلنگ بیفتیم به جون سنگا خیلی باحال میشیم ....

واقعا متاسفم برای اینجور ادما ... متاسفم که اینقدر افکارمون تحت تاثیر یه مشت ادم خود کم بینه ...

اینقدر این حرفا و این افکار بهمون خورونده شده که دیگه خودمونم نمیفهمیم خود ما زنا داریم خودمونو الکی الکی تحقیر میکنیم ... اسمشم گذاشتیم روشنفکری ... هر کی هم مخالف باشه امل و قدیمیه ...

در حالیکه اینا افکار پوسیدست و ما در عقلمونو بستیم و به دهن یه مشت ادم خل و چل و بعضی کارگردانا و بازیگرا نیگاه میکنیم ... واقعا متاسفم



نظرات() 

تاریخ:دوشنبه 12 تیر 1391-02:42 ق.ظ

نویسنده :پری

خیلی باحاله

بله فینال رو حال کردین ... نه مرگ من حال کردین

حالا یکی جلوی اسپانیا رو بیگیره

اگه گفتین باحالترین جای بازی کجا بود ؟؟؟؟؟

اون جا که فردوسی پور به بالوتلی گفت موهاش شبیه سرندیپیتیه

اینو که گفت خونوادگی له شدیم از شدت خنده

اینم واسه اوناییکه به جا نمیارن

این الان بالوتلی تشریف داره

اینم پشت سرش
حالا سرندیپیتی
نه تروخدا شباهتو داشته باش


نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1391-03:39 ب.ظ

نویسنده :پری

من هلاک سوسک کشم

فینال ... امشب ... بوووووووووووووووووووووووووق

ایتالیاااااااااااااااااااااااااااااا سوسکه

اسپانیا سوسک کش

دهنت سرویسه باور کن



نظرات() 

تاریخ:یکشنبه 11 تیر 1391-02:59 ب.ظ

نویسنده :پری

شرمنده ایم

وای خاک تو سرم چقدر دپرسه دو تا پست قبلیم

من به تنهایی از جامعه بسیاااااااااااااااااااااااار کثیر خوانندگانم معذرت میخوام  

اقا من به شخصه غلط کردم



نظرات() 

تاریخ:شنبه 10 تیر 1391-03:35 ق.ظ

نویسنده :پری

چه خر تو خریه چی به چیه

اخیییییییییییییییییییییش تخلیه شدم

ساعت 3و 35 دقیقه نصف شب  

مخم تاب برداشته ...

عجب روزی شد امروز ... مثل افتاب پرست بودم  هر لحظه یه حالی داشتم ... کلا قاطی بودم

البته کلا قاطیم ... ثابت شدس

ما بریم جیش بوس لالا ...



نظرات() 



  • تعداد صفحات :5
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5